تبليغاتX
×کلبه متروک×

هجده ساگیم را غاز میکنم

با ترسی مبهم

با امیدی کم رنگ

با تبسمی سرد

و با نبودنت......

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 13:57 توسط sprite


سلام

امروز روزیه که خیلی وقته منتظرش بودم

امروز برام یه شروع دوبارست

من امروز ۱۸ ساله میشم

هجده سالگی برای من یه عالمه معنا داره.....

۱۸ سالگی برای من یعنی تا بخوام یه کاری بکنم بابام بهم نمیگه« حداقل بزار هجده سالت شه بعد»

۱۸ سالگی یعنی  مرجان دیگه سر هر چیزی بهم نمیگه «تو هنوز به سن قانونی نرسیدی»

۱۸ سالگی یعنی ۱۸+

۱۸ سالگی یعنی گواهینامه یعنی کنکورو بالاخره یعنی گذر .......

و من خوشحالم که:

تو هجده ساگیم پدر و مادری دارم که دوستم دارن

تو هجده سالگی خواهر ها و برادری دارم که براشون مهمم

تو هجده ساگی دوستای خوبی دارم که همیشه خنده رو رو لبام مینشونن-مخصوصا مرجان عزیزم-

و بالاخره من امروز همه چیز دارم غیر تو که انگار نیست شدی

بگذریم

الان دیگه دوستام میان برم ببینم چی برام خریدن

بای بای

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 13:55 توسط sprite |


رفتار من عادی است...!

اما نمیدانم چرا این روزها از دوستان و آشنایان هر کس مرا میبیند از دور میگوید«این روزها انگار حال و هوای دیگری داری»

اما من مثل هر روزم با همان نشانی های ساده..با همان امضا..با همان نام و با همان رفتار معمولی...

مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها حس میکنم گاهی کمی گنگم..گاهی کمی گیجم...

حس میکنم از روزهای پیش این روزها را قدری بیشتر دوست میدارم...

گاهی..........

از تو چه پنهان با سنگها آواز می خوانم

و قدر بعضی لحظه ها را خوب میدانم...

این روزها گاهی از روز و ماه و سال...از تقویم..از روزنامه بی خبر هستم!

حس میکنم گاهی کمی کمتر گاهی شدیدا بیشتر هستم

حتی اگر میشد بگویم این روزها گاهی خدا را هم یک جور دیگر میپرستم!

از جمله دیشب هم دیگر تر از شبهای دیگر بود

من کاملا تعطیل بودم

اول نشستم خوب جوراب هایم را اتو کردم

تنها حدود هفت فرسخ در اتاقم راه رفتم

با کفشهایم گفتگو کردم...

و بعد از آن هم رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم

چیزی ندیدم تنها یکی از نامه هایم بوی غریب و مبهمی میداد؟؟؟

دیشب دوباره بی تاب بین تمام درختان تاب خوردم

دیشب برای اولین بار دیدم که نام کوچکم دیگر چندان بزرگ و هیبت اور نیست...

این روزها دیگر تعداد موهای سپیدم را نمیدانم

کاهی برای یادبود لحظه ایی کوچک..یک روز کامل جشن میگیرم..گاهی صد بار در یک روز میمیرم..!

گاهی نگاهم در تمام روز با عابران ناشناس شهر احساس گنگ آشنایی میکند...

گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را

آهنک یک موسیقی غمگین هوایی میکند

اما غیر از همین حس ها که گفتم..

وغیر از همین رفتار معمولی...

وغیر از همین حال و هوای ساده و عادی

حال و هوای دیگری در دل ندارم

رفتار من عادی است؟؟؟!!!!....

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 20:30 توسط sprite |


بعضی وقتا آدم چیزایی رو میبینه و میشنوه که درست نمیدونه چی باید بگه..

خیلی دلم میسوزه از این که تو مملکتی که اسمشو گذاشتن اسلامی و خیلیم ادعاشون میشه چنین اتفاقایی می افته اونم نه کم...

چند نفر جمع میشن به یه دختر به زور تجاوز میکنن وبعد میکشنش...

به همین سادگی...

نمیدونم کی باید جواب این آبرو و جون رفته رو بده؟

اگه بشینین پای اخبار هر چند وقت در میون میگن در آمریکا در فرانسه و در هزار جای دیگه به دختری تجاوز شد...

دیگه نمیگن تو همین کشور خودمون نه تنها به دختری تجاوز شد بلکه سرش هم بریده شد...

من اینجا قصد توهین به کسی رو ندارم اما بعضی از این پسرا چقدر میتونن بی شرف و خوک صفت باشن که دست به چنین کاری بزنن؟

واقعا یک لحظه لذت{اگه بشه اسمشو گذاشت لذت}ارزششو داره که آدم دست به چنین کار کثیفی بزنه..؟

نمیدونم به حال اینجور آدما باید گریه کرد یا خنده...

فقط خدا رو شکر میکنم که هنوز دور و برم آدمهایی رو میبینم که حداقل الفبای انسانیت رو میفهمن

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 17:48 توسط sprite |


بوی عیدی

بوی توپ

بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو

بوی یاس جانماز ترمه ی مادربزرگ

با اینا زمسوتونو سر میکنم...با اینا خستگیمو در میکنم...

شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس لا نخورده ی لای کتاب

با اینا زمستونو سر میکنم...با اینا خستگیمو در میکنم....

ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

شوق یک خیز بلند از روی بته های نور

با اینا زمستونو سر میکنم...با اینا خستگیمو در میکننننم...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 12:47 توسط sprite |


لعنت به من برای تمام خود خواهی هام و لعنت به تو برای تمام عشقت

لعنت به من برای تمام پستی هام و لعنت به تو برای تمام خواسته هات...

لعنت به من برای تمام حرص خوردن هام و لعنت به تو برای تمام تحمل کردن هات...

لعنت به من برای تمام غرورم و لعنت به تو برای تمام کنایه هات...

لعنت به من برای برای تمام سکوتم و لعنت به تو برای تمام شکستنهات...

و لعنت به تو برای تمامم عمرت که با من بودی و لعنت به من برای تمام عمری که بی تو باید باشم...

خسته شدم خدا..........چطور باید بگم؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 20:2 توسط sprite |


وقتی که سیم حکم کند٬ زر خدا شود

وقتی دروغ داور هر ماجرا شود

وقتی هوا.. هوای تنفس.. هوای زیست

سرپوش مرگ بر سر صدها صدا شود

وقتی در انتظار یکی پاره استخوان

هنگامه ز جنبش دم ها به پا شود

وقتی به بوی سفره ی همسایه..مغز و عقل

بی اختیار معده شود..اشتها شود

وقتی که سوسمار صفت پیش افتاب

یک رنگ..رنگها شود و رنگها شود

وقتی که دامن شرف و نطفه گیر شرم

رجاله خیز گردد و پتیاره زا شود                                   

بگذار در بزرگی این منجلاب یاس

دنیای من به کوچکی انزوا شود!!

سیمین بهبهانی

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 18:18 توسط sprite |


سلام

نمیدونم چرا هر چند وقت یه بار یه اتفاقی برام پیش میاد که سخت مرددم میکنه.

از تردید متنفرم...از این که ندونم چی درسته بدم میاد...از این که امکان داره اشتباه کنم و به خاطر اشتباهم سرزنش شم حالم بهم میخوره...

خسته ام..خسته ام از این همه تکرار...

بگذریم...با نشستن  و غصه خوردن و فکرای بیهوده کردن چیزی حل نمیشه...

به هر حال دوباره اومدی ای تویی که نوشته هامو نمیخونی

ای تویی که نه بودت راضیم میکنه و نه نبودت...

به قول خودت اصلا نمیدونم چی میخوام...

اما هر چیزی رو که ندونم اینو میدونم که متاسفانه یا خوشبختانه طوری بزرگ شدم که به هیچ وجه نمیتونم کاری رو که بر خلاف اعتقادم باشه انجام بدم و همیشه از اینکه راه و اشتباه برم وحشت دارم.

وهمین منو از آینده میترسونه....نه یه ترس عادی...بلکه یه ترس مرضی...

برام دعا کنید

.........................................

گاهی چو آب هستم و گاهی چو آتشم

از این دوگانگی ست که بس درد میکشم

پرهیز این زمان ز من ای نازنین که من

سر تا به پای شعله و پا تا سر آتشم

با پای خویش ز آتش عشق تو بگذرم

خویش آزمای خویشم و روح سیاوشم

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 18:27 توسط sprite |


سلام سلام

وای چقدر این هوا سرد شده.الان یک هفته است که نرفتیم مدرسه.یه جورایی خوش به حالمون شد اما خوب چون بین امتحانها زیاد فاصله افتاده حس درس خواندمون از بین رفت.امیدوارم برگرده.

دیگه چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 خوب یه شعر مینویسم:

دیگر برای او نیست٫بی گمان

کاین راه صعب را همه شب بر خود٫هموار می کنم.

او مرده است

او مرده است در من و دیگر وجود او از یاد رفته است.

در من تمام آنهمه شبها و روزها٫ بر باد رفته است

اینک٫

من با عصای پیری خود در دست

بر جان خود تمامی این راه سخت را هموار میکنم.

اما برای دیدین او؟؟؟

-هرگز!

من از مزار عهد جوانی خویشتن٫

دیدار میکنم.

ایام به کام

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 18:7 توسط sprite |


سلام به زمستون و سلام  به بلند ترین شب سالِ یلدا...

امسال اولین شب یلداست که تو خونه تنهام یعنی فقط با بابامم

آخه چند روز پیش داداشم اومد ایران و دیروز با مامانم رفتن اصفهان خونه ی خواهرم

منم از دیروز تا یه ساعت پیش خونه داییم بودم اما چون بابام حالش خوب نبود اومدم خونه.

آخخخخخخخخخخخخخخی...الان یاد یکی افتادم

به قول مصدق:

دلم برای کسی تنگ است

که همچو کودک معصومی دلش برای من می سوخت

و مهربانی را نثار من می کرد....

دلم برای کسی تنگ است که تا شمالی ترین شمال با من رفت..

و در جنوب ترین جنوب با من بود

کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست

کسی......

                           دگر کافی است.....

عمرتان به درازای یلدا باد

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 18:4 توسط sprite |


خدایا تو کجایی؟چرا هیچ وقت نمیشنوی چی میگم؟چرا منو نمیبینی؟چرا خودت رو به من نشون نمیدی؟

حتما میگی به همون دلیلی که تو خودت رو به من نشون نمیدی.مگه نه؟

راستی خدا تو وبلاگ ها رو هم می خوانی؟میبینی چقدر آدمای غصه دار این تو پیدا میشه؟

میشه بپرسم چرا مشکلاتشون رو حل نمیکنی؟حتما میگی به تو چه که اینقدر تو کار من دخالت میکنی؟مگه نه؟

خدایا!رک بگم با اینکه بی نهایت برام مهمی اما بعضی وقت ها نمیتونم دوست داشته باشم.آخه اعصابم رو خورد میکنی.به حرفام گوش نمیدی.چیزایی رو که می خوام ازم میگیری.اصلا دوستم نداری ...نداری... نداری..

ساکت شو پرستو...فهمیدی ساکت

بازم دلت میخواد چوب لج کردن با خدا رو بخوری؟؟؟؟؟؟؟

اصلا مگه همه باید به حرف تو گوش بدن؟اصلا مگه همیشه باید اون چیزی بشه که تو میخوای؟

بد عادت شدی عزیزم...تقصیر خودتم نیستا بد عادتت کردن.هر چی خواستی بهت دادن هر چی گفتی گفتن باشه...واسه همین روت زیاد شده.فک میکنی خدام باید به همه حرفات گوش بده.بسته دیگه زیاد حرف زدی پاشو برو بخواب {نه به اون حرف نزدنت نه به این حرف زدنات}....

راستی مرجان خانم خیلی نامردی.دلم برات تنگ شده..خیلی زیاذ..کاش امشب اینجا بودی..

بی خیال..اصلا به قول خودت:بی خیالی طی کن دنیا دو روز....{نمیدونم چرا..اما خیلی بدم میاد وقتی این جمله رو میگی البته مدتیه که نمیگی..}

خوب دیگه شب بخیر

به قول یکی از دوستان با ادب شب خوب و آرامی داشته باشید

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 22:22 توسط sprite |